سلام ...
خیییییییلی وقته نیومده بودم وبلاگ .... الانم تو سایت اون یکی دانشگاهم!
دوباره انتقالی و امضا و ...
دیروز یه اتفاق جالب افتاد ....
کسی که باید پای برگه م رو امضا میکرد گفت چیه یه روزه اومدی می خوای همه امضاهاتو بگیری؟!!!! گفتم با اجازه تون! اگه شما امضا کنید از بقیه هم امضا میگیرم .... اما گفت نه تا خانم ــــــ امضا نکنه امضا نمیکنم ....
جالب تر اینکه ترم قبل هم جای خودش هم جای اون خانم امضا کردی بود ........
نمی دونم والا! یه وقتایی خیلی بی انصاف میشن ....
امروز هم دوباره همون آقا نیومده و ممکنه کارم به فردا بکشه ....
آخه انصافه به خاطر یه امضا یکی رو اینجوری از کار و زندگی میندازن؟!

بی خیال ...
نمیدونم چرا امروز الکی خوشم!
دلم میخواد هر اتفاقی میوفته ناراحتم نکنه ....
یه جورایی میخوام صبر رو تمرین کنم ...
آروم آروم ...
نه؟
اینا همه به خاطر حرفای فاطمه خانوم گله .... ممنون
دیروز رفتیم خیابون گردی ...
چه خبر بود .... حسابی شلوغ و پلوغ و هر کی طرفدار نماینده خودش!
کلی خندیدیم .... بعد رفتیم شام دربند ...

این عکس خیلی قشنگه نه؟
عکس خوشمزه ایه!![]()
برم ببینم این آقای ــــــــ اومد یا نه ....
فعلا ........
نوشته شده توسط نازنين در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 ساعت 11:23 موضوع | لينک ثابت
سلام ....
من وبلاگ نمینویسم ... وبلاگ کسی رو هم وقت نمیکنم برم بخونم .... درنتیجه کسی هم وبلاگ منو نمیاد بخونه .... من برای کسی کامنت نمیذارم .... درنتیجه کسی هم برای من کامن نمیذاره! .... به این میگن دنیای عمل و عکس العمل!!!
نمیدونم! این دو روزه به خیلی چیزا فکر کردم ... خیلی حرفایی زدم که الان که یادش میفتم احساس میکنم چقدر سنگدل شده بودم اون لحظه .... شکستمش! اما اون یادم داد هیچی جای عشق رو پر نمیکنه ...
نمیدونم! احساس بدی دارم ... احساس آدمی که خوابه و میدونه خوابه اما هر چی سعی میکنه نمیتونه بیدار شه ...
احساس میکنم دارم توی مرداب فرو میرم .... هرچی برای رهایی! دست و پا میزنم بیشتر فرو میرم! ....
فکر نمیکردم چیزایی که یه زمان اصلا برام مهم نبود اینقدر عزیز شه! و بالعکس!
سرم تیر میکشه ... وقتی به چیزایی که باید باشه و نیست! فکر میکنم!
باید باشد و نیست .....
چه بایدی آخه؟! شاید بهتره بگم دوست دارم باشه و نیست!
تا حالا به آخرش رسیدی؟
جایی که توی دلت دیگه هیچ احساسی نداری ...
هرچی هست نفرته ....
نفرت از خودت ....از خودت و از خودت ....
دور و برت پره از تنهایی ....
در و دیوارا دارن له ت میکنن ....
داری تو خودت فرو میری ....
نه!!
داری تو خودت فرومیریزی ....
داری خرد میشی ....
همیشه آدم عجولی بودم ....
دلداریه خوبیه! ....
صبر کن دخترم ... آینده انتظارتو میکشه ......
آینده پر روزای قشنگه ....
تو تنها نیستی ....
خدا با توست ....
هرکه با احساس باشد عاقبت خواهد شکست، اين جواب سادگي است.
نوشته شده توسط نازنين در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 0:25 موضوع | لينک ثابت
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بردوام
سال خرم، فال نیکو، مال وافر حال خوش
اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام

نوشته شده توسط نازنين در جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت 14:18 موضوع | لينک ثابت
سلام ...
خب ... منکه همه جونم درد میکنه ... آخ ...
مثله این آدمای خل نذاشتیم هیچکی تو خونه تکونی کمکمون کنه .... یه تغییر دکوراسیون حسابی دادیم ....خیلی خونمون خوشگل تر از قبل شده ...
وقتی داشتیم تخت خواب رو جدا میکردیم و دوباره وصل میکردیم ..... این قدر سنگین بود میشستم رو زمین از خستگی به گلم میگفتم تو رو خدا بذار یکم گریه کنم پامیشم ...! وای داشتم از بدن درد میمردم.
دیگه خلاصه بگم نه من نه گلم تو این بیست و چند سالی که عمر از خدا گرفته بودیم اینجوری کار نکرده بودیم .... اما الان که خونمونو میبینیم حسابی کیف میکنیم ....
گلم داشت دستشویی میشست! یهو دیدیم بلند بلند صداش میاد! داد داد میکرد میگفت خدااااا من قبل اینکه زن بگیرم کی از این کارا میکردم و .........! آخ منکه داشتم از خنده میمردم ....
یه شب رفتیم خون دوستامون ... همونا که همیشه یا ما خونه اوناییم یا اونا خونه ما ... طرفای 1 نصفه شب بود رفتیم بیرون .... بعد یکم مسخره بازی دوست شوهرم بالاخره راضی شدن یکم هم ما خانوما پشت فرمون بشینیم ... این قدر مزه داد که نگوووووو ....



نوشته شده توسط نازنين در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ساعت 11:3 موضوع | لينک ثابت
سلام ....
خیلی وقته ننوشتم ...
نمیدونم چرا اصلا حسش نبود ... فقط هرزگاهی یه سر میزدم ببینم کسی نظری چیزی گذاشته یا نه ....
تو این چند وقت کلی اتفاق افتاده ...
مثلا یکی از فامیلامون که چند وقت بعد از ما عروسیشون بود ... نی نی شون به دنیا اومده ... جالب اینجاست که ما ۷ ماه از عروسیمون میگذره!
اسمشو گذاشتن نازنین زهرا ... ![]()
دیروز یه سر رفتم دانشگاه قبلیم ... از دو روز قل که قرار شد یه سر برم دانشگامون حسابی شارژ شدم ... دلم برای همه شون یه ذره شده بود ... مخصوصا فاطمه عزیزم ... سمانه ... سمیرا ... الهام ... عطیه .... و عاطفه و ...........................
صبح کیف ژول نبردم تو ماشین ۱۵۰۰ تومن از گلم گرفتم گفتم ناهار که میام خونه و فقط خرج راه برگشتمه که بس بود ...
یه ربع پشت در کلاس ریاضی فیزیک ۲ منتظر شدم تا فاطمه اومد و باهم رفتیم سر کلاس ... چشمای بچه ها گرد شده بود! کلی خندم گرفته بود ....
رفتیم ردیف آخر نشستیم و یکم حرف زدم با این ور و اون ور و بعد با فاطمه به این نتیجه رسیدیم که بریم ما که تو کلاس نیستیم!!! خب پاشیم بریم بیرون ...
دوباره از جلوی استاد و بچه ها رژه رفتیم و رفتیم بیرون ... چقدر خندیدیم ....
رفتیم سلف و فاطمه از کلاس رانندگی و بچه ها و خودش و ... اینا تعریف کرد و منم از دانشگاه جدید! کلی خندیدیم حسابی دلم باز شد ....
آخر کلاس بچه ها رفتیم پشت در و اومدن بیرون باهاشون سلام چه طوری کردم!
بعد یکم آموزش رفتن و اینا ... قرار شد بریم ترمه ناهار ... منکه هزار و پونصد تومن بیشتر نداشتم! الهام گفت بیا بریم مهمون من ... گفتم خب پولمو خرج کنم بزنگم علی بیاد دنبالم ... گفتم بچه ها یکی گوشیشو میده من؟ آخه صبح شارژش تموم شد خاموش شده بود ... نمونه یک آدم کاملا چیز!!! شده بودم ... چه قدر خندیدیم ....
رفتیم ترمه دیدم ای بابا چه خبرههههههههه! قیمت هاش از ترم قبل تا الان از ۲ برابر بیشتر شده بود ... دیدیم سنگین تریم من برگردم خونه و بچه ها برن سلف
کلی هم اونجا خندیدیم ....
بعدشم من برگشتم خونه .......
بچه ها من تازه از امروز میخوام با گلم شروع کنم خونه تکونی ! تا حالا از این کارا نکردم! موقع خونه تکونی خونه خودمون مامانم این قدر گندکاری میکردم یا مسخره بازی در میاوردم نمیذاشت کار کنم ... اگه هم میگفت یه کاری بکن یه جوری میپیچوندم! حالا چه گندی بزنیم خدا میدونه! ![]()
خرید عید چه خبر؟ منکه فعلا مانتو گرفتم .... چه قدر مانتو ها امسال زشت بودن ...
اما رنگش توپه ........ قرمز ... منم عاشق قرمز ....
خوش باشین .......

نوشته شده توسط نازنين در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ساعت 9:15 موضوع | لينک ثابت
سلام...
ولنتاینتون مبارک ....
منکه از کادوم خیلی خوشم اومد .... یه دسته گل با ۳ تا رز ... قرمز آبی سفید ... گلم خودش گفته بود چه جوری بپیچنش ... خیلی نازه ..... با یه قلب و کارت ....
منم یه گاو خوشل براش گرفتم ....
خوش باشین .....

نوشته شده توسط نازنين در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ساعت 15:6 موضوع | لينک ثابت
سلام ...
شعر از قیصر امین پور ... وتمام حرف های من!
خیلی خسته شدم دیگه ...
ادامه تا به کی؟ از خودم خسته ام ...
بدبختی هرچی میکشم از دست خودمه ... کاش میتونستم اشتباهاتم را گردن دیگری بندازم!
مطمئنم دیگه اطرافیانم هم دارن از دستم خسته میشن ...
حالمو بهم میزنی محبوبه!
این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده وصمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد :
... با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد
یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد ، زمان نمی دهد
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد
کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد
جز دلت که قطره ای است بی کران
کس نشان ز بیکران نمی دهد
عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگری بدان نمی دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد
نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد ...

نوشته شده توسط نازنين در شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت 15:39 موضوع | لينک ثابت
سلام ....
خب بقیه خاطره مونو بنویسم ...
اینجا خیلی بهتر از دفتر خاطراته ...
هر چی بخوای مینویسی و دلت شور نمیزنه یه وقت یکی که نباید بخونه، بیاد و بخونه !
۲۸/۱۰:
امروز تولدمه !
صبح زود تقریبا ۸.۳۰ بود از خواب پاشدیم ...
صبحانه خوردیم و حاضر شدیم و رفتیم بازار عرب ها ... بازار باحالیه ... کوچیک و نه چندان قشنگ در مقایسه با بقیه بازار ها ... اما جالبه!
یکم خرید کردیم ... اول گلم رفت تو یه مغازه شکلات فروشی و ۲ تا شکلات گرفت و اگه من اونجا نبودم فکر کنم تمام مغازه رو بار میزد! ... به زور از اونجا اومدیم بیرون ...
رفتیم یه مغازه دیگه که دیدیم چیزایی رو که ما لازم داریم داره و چه قدر هم ارزونه! یهو مغازه شلوغ شد و مشما شکلات های گلم گم شد! از اولین مغازه تا اونجا رو گشتیم و بعد دیدیم توی همون مغازه جا مونده بود! چه قدر خندیدیم!
بعد رفتیم دم ساحل ... یه عکس ازم انداختی با همه خریدامون! ... یکم نشستیم ... گپ زدیم ... دریا خیلی قشنگ بود ... ساحل قشنگی هم بود ... اومدیم بریم سوار ماشین شیم دیدیم یه خانوم و آقای مسن خیلی رمانتیک نشستن کنار هم و دارن از فضا لذت میبرن ...
خیلی شیک بودن! به علی گفتن اونا رو ببین چه لاولی هستن ... بعد علی به آقاهه گفت مخلصیم ! و خانومه یه سیب دستش بود داد به ما گفت شما هم مثل پسرم! (به علی گفتا) و کلی ذوق کردن ...
سوار ماشین شدیم ... رفتیم بازار مریم ... برای یه پالتو گرفتی ... کادو تولدم ....![]()
بعد رفتیم همون قهوه خونهه پشت بازار مریم ... اما ظهر بود و بچه ها! خواب بودن یا تازه پا شده بودن ... یه نسکافه خوردیم و اومدیم خونه ...
اومدیم خونه ... وسایل رو گذاشتیم خونه و ناهار رفتیم رستوران خاطره ... مثه همیشه ... من جوجه تو کوبیده ... تولدم بود نمیذاشتی اون روز من هیچ کاری کنم .... حتی در نوشابه مو خودت باز کردی! .... ناهار حسابی خوردیم و رفتیم اسکله ... قدم زدیم ... دو دل بودیم بلیط کشتی بگیریم یا نه ... که دل رو زدیم به دریا ... رفتیم دختره گفت واسه امروز پره برای فردا رزرو کنین ... گفتیم یه سر بریم عابر بانک بیایم ... گفت باشه من هستم ...
رفتیم بریم عابر بانک ... سر راه یه دوچرخه دونفره گرفتیم و سوار شدیم ... من چون خیلی وقته دوچرخه سوار نشدم یادم نبود .. اما زود راه افتادم .... خیلی خیلی خیلی حال داد ...
![]()
منکه دوچرخه سواریو کادو تولدم میدونم ... دوچرخه مون ترمز نداشت ... این قدر باحال بود به آدما و ماشینا باید میگفتن نیان ما ترمز نداریم ... خیلی خندیدیم ....
یکم رفتیم یه جای باحال کشف کردیم! قبلا مثل اینکه اسکله بود و حالا فقط پایه هاش مونده بود ... به پایه هاش کلی صدف چسبیده بود ... و مرغ دریایی ها روی پایه ها نشسته بودن ... یه چیزی حدود ۳۰ تا ! خیلی منظره جالبی بود ....
با دوچرخه تا باغ پرنده ها و آبشار رفتیم ... از دم بازار ها رد شدیم ... گوشه خیابون ... توی پیاده رو ...
خلاصه خیلی خوب بود ...
بعد دوچرخه رو تحویل دادیم ... و گلم گفت دوچرخه تون ترمز نداشت یه فکری به حالش بکنین! و رفتیم عابر بانک و بعد رفتیم برای کشتی که نه! یه قایق بزرگ بلیط گرفتیم ... دختره شماره شو داد گفت صبح زنگ بزنین مطمئن شین .... و بالاخره رفتیم خونه و یه چرتی زدیم ...
من عاشق مزدا۳ ام .... توی کیش میگفتم اه اینا چه بی کلاسن مزدا۳ ندارن ... بعد دیدم جلو ویلامون یه مزدا۶ پارکه!!! البته اون که من میگن سفید بود ...

البته قبلش یه دوش گرفتیم ....
از خواب پاشدیم .... رفتیم پردیس ... تا رسیدیم یادمون افتاد دوربین نبریم ... دوباره برگشتیم و دوباره اومدیم ... ۱و۲و۳ ش رو گشتیم و یکم خرید کردیم ....
فک کن! از کل بازار پردیس یه شاخه گل گرفتم فقط! ان قدر خندیدیم ...

یه آب انار گرفتیم ... آقای فروشنده گفت ترش یا شیرین یا ملس ؟ ما هم گفتیم ترش ... نامردی نکرد این قدر ترشش کرد که دیگه نمیتونستیم از جا پاشیم ... به گلم میگفت میخوای برم از مغازه برات کاکائویی چیزی بگیرم؟ آخه گلم داشت فیلم در میاورد ![]()
شب اومدیم خونه وسایلمونو گذاشتیم مونده بودیم کجا بریم ... گفتیم میشینیم تو تاکسی میگیم یه جا ببردمون ... و این کارو کردیم و آقای خوش سلیقه ای بود بردمون پایاب ....
محشر بود ... یه فضای باز و سرسبز با کلی تخت ... رو یکیش که نزدیک سن بود نشستیم ... موسیقی اجرا میکردن ... قشنگ بود ... سنتی بود ...
تا نشستیم گفتم کاش یه پتو داشتیم و آقاهه ۲تا پتو برامون آورد! گفتم کاش یه چیز دیگه از خدا می خواستیم!
کلی فیلم گرفتم ... یه آقایی نزدیک نیم ساعت دف زد .... خودش که حسابی جو گیر بود و کلی ادا اصول در میاورد ... اما انصافا قشنگ میزد ... آدم همه بدنش شروع میکرد لرزیدن ...
شام سفارش دادیم ... دوغ محلی و .... اما همچین دف زد آقاهه هیچی نتونستم بخورم....
عالی بود ....
طرفای ۱۱.۳۰ بود که برگشتیم خونه .... میخواستیم ساحل هم بریم که دیگه حوصله مون نیومد و خوابیدیم ....
روز فوق العاده ای بود ....
فرداش مال بعدا ........
نوشته شده توسط نازنين در شنبه پنجم بهمن 1387 ساعت 20:5 موضوع | لينک ثابت
سلام ...
دلم برای خودم میسوزه ...
دیدن بر باد رفتن سعی و تلاش چندین و چند ساله اصلا قشنگ نیست ...
حیف .......

نوشته شده توسط نازنين در شنبه پنجم بهمن 1387 ساعت 11:11 موضوع | لينک ثابت
سلام ...
حالم خوب شد!
حالا بریم سراغ خاطره های قشنگ هفته پیش ...
جاتون خالی تولدم رفتیم کیش ....
۲۷/۱۰/۸۷ :
صبح ساعت ۸.۳۰ گلم به زور از خواب بیدارم کرد ... هر وقت میخوایم بریم سفر ... من شبش نمیتونم خوب بخوابم و طول میکشه تا لالا کنم ... اما گلم تخت می خوابه! صبح زود پا میشه و منم که تازه خوابیدم و هی اذیت میکنه .... مگه میذاره آدم بخوابه! الانم که نشسته کنارم و فرت و فرت داره صندلیشو باد میکنه! میگم کودوم صندلی! وایسا!
خونه مامان اینا بودیم ... صبحانه خوردیم و قرار بود۱۲حاضر باشیم ... و بابا ببردمون فرودگاه ...
رفتیم فرودگاه ... یه یک ساعتی توی فرودگاه نشستیم و داشتن بنایی میکردن ... چه سر و صدایی!... گفتیم پرواز ظهره بهمون ناهار میدن اما ندادن و ما هم ناهار نخورده بودیم حسابی گشنه مون بود ... منم بوت پاشنه بلندم پام بود و گلم هی منو راه برد! .... ساعت ۳ هواپیما بالاخره بلند شد ....
سر مهماندار هواپیما یکی از دوستای بابا بود و تا جا داشت تحویلمون گرفت و برد توی وی آی پی نشوندمون! هواپیما خلوت بود و اون قسمت که دیگه هیچکس نبود! چه قدر از دستش خندیدیم ... میرفت میومد یه چیزی بهمون میگفت ...
رسیدیم ....
ساعت ۶ دیگه توی ویلا بودیم ... جاتون خالی ....
سالار کیش ... نزدیک بازار ونوس ... و نزدیک دریا ....
رفتیم ساکا رو گذاشتیم لباسامونو عوض کردیم و رفتیم یه چیزی بگیریم بخوریم چون حسابی گشنه مون بود .... از ساندویچی رو به رو ویلا ۲تا سیب زمینی سرخ کرده گرفتیم رفتیم لب ساحل نشستیم خوردیم .... خیلی حال داد ...
بعد رفتیم بازار مریم ... فقط نگاه کردیم و گشتیم ... بعد رفتیم قهوه خونه ته بازار مریم ...
بیشتر مال توریست هاس ... یعنی وقتی میشینی همه رنگ آدم و همه جور زبون دورو برت میبینی ....
یه مصطفی بود یلی باحال بود! ما که نفهمیدیم چند سالش بود ... خودش میگفت ۲۲ سالشه اما میدیدیش فکر میکردی یه بچه ۱۰-۱۱ ساله س .... آخرشم نفهمیدیم سر کار بودیم یا جدی میگفت ....
گلم شیطونی کرد یه قلیون کشید ... از بوی تنباکوش من حالم خراب شد! نمیدونم چی توش بود!!!!
رفتیم بولینگ مریم ... ۲بار ماشین بازی کردیم ... یه بار موتور که گلم برد و چندتا بازی دیگه ... جاتون خالی خیلی حال داد ...

بعد رفتیم بازار ونوس ... گلم برام ۲ تا ساق خوشگل خرید و دیگه چیزی اون شب نخریدیم و بیشتر گشتیم ... بعد یه پیتزا گرفتیم اومدیم خونه ... خوردیم و بقیه ش بماند! ![]()
![]()
خب فرداشو تو پست بعدی تعریف میکنم ...
بابای ...
نوشته شده توسط نازنين در چهارشنبه دوم بهمن 1387 ساعت 19:32 موضوع | لينک ثابت
آخرين نوشته ها
درباره وبلاگ

سلام دوستای گلم. من نازنین. متولد ماه دی.
و هنوز دریای قلبم رو به مهربونی بازه......
فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY
جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ
FreeCod Fall Hafez