تبليغاتX
درد دل

سلام ....

 

دختر داییم ۳ روزی خونه ما بود ... میخواست تا نرفتم خونه خودمون چندروزی رو با هم باشیم ...خیلی خوش گذشت ... مخصوصا شباش ... تا ۴ صبح بیدار بودیم و کلی حرف میزدیم ...

 

سه شنبه که گلم اومد با هم رفتیم بیرون ... من و دخترداییم و خواهرمو گلم ... رفتیم دربند ... خیلی خوش گذشت ... بعد رفتیم یه جا آیس پک بخوریم که چون روز تعطیل بود همه جا بسته بود ... اما کلی تو ماشین خندیدیم و سر به سر گذاشتیم ... شب قبلشم که خودمون دو تا رفته بودیم بیرون و گم شدیم!!! از رسالت یهو سر از ونک در آوردیم ... به گلم میگفتم اینجا چه قدر شبیه ونکه ها! که دیدم کلی خندید و گفت نه بابا!!! خیلی خوش گذشت ... بعد افتادیم پشت سر ماشین عروس ...

 

راه رو گم کرده بودیم منم میگفتم وای اینقدر دوست دارم گم شیم ... مخصوصا تو جنگل ، گفتی حتما شبم باشه؟ گفتم آره ... زمستونم باشه ... تو کاپشنتو بدی من خودت یخ بزنی  و چه قدر سر به سر گذاشتیم ... اولش که سوار ماشین شدیم وسط اتوبان سر یه موضوعی یه ماچ محکمم کردی، خوبه خلوت بودا !

 

ظهر هرکی تو یه اتاق خوابید من و گلم موندیم وسط پذیرایی!! ما هم همونجا خوابیدیم ... مامانم اومده بیرون من بیدار شدم دیدم وای علی محکم منو بغل کرده و من تو بغلشم ...  زودی خودمونو جمع و جور کردیم !

 

علی این قدر خوابیدن تو بغلت حال میده ... مخصوصا وقتایی که خوابی ولی محکم منو میکشی سمت خودت و سفت بغلم میکنی ... یا وقتی خوابم و بوسم میکنی ...
شب پاشدم پتو بیارم ... خواب خواب بودی ... دست کشیدی دیدی نیستم گفتی ... إ ؟ کوشی؟ و کلی خنده م گرفته بود ...

 

دیشب وقتی فهمیدم فقط به خاطر من اون همه راه رو اومدی ... یه دنیا بیشتر عاشقت شدم ... و به خاطر تمام حرف های قشنگ دیشبت ممنون گل من ...

 

وای بچه ها ... داره تموم میشه .... فکرشو کنین!!! من قراره یه خونه رو اداره کنم !  

برامون دعا کنین ...

 

 

 

 

تو را دارم اي گل ، جهان با من است
تو تا با مني، جان جانان با من است
چو مي تابد از دور پيشاني ات
کران تا کران  آسمان با من است
چو خندان به سوي من آئي به مهر
بهاري پر از ارغوان با من است
کنار تو هر لحظه گويم به خويش
که خوشبختي بي کران با من است
روانم بياسايد از هر غمي
چو بينم که مهرت روان با من است
چه غم دارم از تلخي روزگار ،
شکر خنده آن دهان با من است

فریدون مشیری

 

قبلا هر وقت دلم میگرفت میومدم مینوشتم ... اما الان بیشتر دوست دارم خاطراتمو بنویسم ... آخه عادت ندارم خاطره هامو واسه کسی تعریف کنم ... اما دوست دارم واسه خودم  نگهشون دارم ....

الان وقتایی که دلم میگیره حال اینکه بیام و بنویسم رو ندارم ...

 

 

 


 

نوشته شده توسط نازنين در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 16:19 موضوع | لينک ثابت


هيچ چيز جز ياد تو ، روياي دلاويزم نيست

سلام ...

 

زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان بر درختي تهي از بار، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه خشک و تهي بذري ريخت
مي توان ،
 از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست .

حمید مصدق

این چند روز که نبودم کلی اتفاق افتاد !!

خونمون رو چیدیم ... اول قرار بود کسی رو دعوت نکنیم اما فقط یکی از عموهام نیومد!

چه قدر خوش گذشت ... و چه قدر ذوق داشتم ببینم بعد چیدن، خونمون چه شکلی میشه ...

خدا رو شکر محشر شد ... خونه آماده همه چی آماده باید دو هفته صبر کنیم ...

 

اون چند روزی هم که خونتون بودم مثه همیشه عالی بود ... مخصوصا ظهرا بعد ناهار و شب ها بعد  شام   و بیرون رفتن هامون ... انار گلاسه ای که خوردیم ... وای که چه قدر ترش بود !پیاده روی ها و پاساژ گردی هامون ...

 

رفتیم کافی شاپ و تو پشت به تلویزیون نشستی !!! خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم ...
اگه الان اینجا بودی بهم میگفتی خیلیییی بدجنسی نازنین خیلیییی

 

پنجشنبه هم رفتیم آرایشگاه ... آلبومشونو دیدم عالی بود .... خانوم آرایشگره هم که هی میگفت ماشالله تو خودت خوشگلی کار ما راحته ... اما کلی توصیه بهم کرد که هنوز هیچکودومو عمل نکردم! و گفت شب آخر باید ۹ شب بخوابم و روزش از خونه بیرون نرم !!!!!!  محاله !

 

بعد رفتیم کارت ها رو تحویل بگیریم ... آقای فروشنده پیرمرد بانمکی بود ... کلی سربه سر گذاشتین و آخرشم سر یه موضوعی بهت گفت عاشقی بد دردیه  و من از خنده داشتم میمردم ...
و برامون آرزوی خوشبختی کرد ...

 

یه دربست گرفتیم برگردیم خونه ... حسابی خسته و کوفته و گشنه بودیم ... منم تا سوار شدم حواسم نبود ، گفتم این دربستی ها هم که پول خون باباشونو از آدم میگیرن و کلی خندیدیم ! و یه سوتی بد هم امروز تو آژانس دادم ... بازو و ....  

 

اومدیم خونه دیدیم شام نداریم ... مامان تندی یه چیزی درست کرد و ما هم کارت ها رو مرتب کردیم و لیست آخر فامیل و دوستارو درآوردیم که بنویسیم و امروز من نوشتم ...
خسته بودم و به قول گلم ساعت خوابم گذشته بود چه قدر خندیدیم و شیطونی کردم ...
از خستگی شبش خوابم نمیبرد ...

 

صبح ساعت ۸ بیدارم کردی گفتی پاشو می خوام .... !!!  از تعجب شاخام داشت درمیومد ...
ولی کلی خوش گذشت ... تنها بودیم ... برات صبحانه آماده کردم خوردیم و کلی شیطنت کردیم ... انگار تو خونه بمب ترکونده بودن ! و بعد خبر آتلیه رسید و ذوق کردیم و رفتیم قبلی رو کنسل کنیم ...

 

ساعت ۱۰ قرار شد حاضر شیم اما ۱۲ از خونه به زور بیرون رفتیم! ناهار می خواستی سورپرایزم کنی هرچی پرسیدم کجا میریم هیچی نگفتییییی .... و من چه قدر فسفر سوزوندم و به نتیجه ای نرسیدم !

 

ولی ایول به سلیقه ت ... رستوران سنتی .... محشر بود ... دم در که میخواستی وارد شی اسفند دور سرت میگردوندن و برامون اسفند دود کردن !! رفتیم تو ... چه قدر قشنگ بود ... موسیقی سنتی پخش زنده ... اینقدر قشنگ میزدن آدم محو نواختنشون میشد ... آهنگ الهه ناز رو خوند و تو هم باهاشون میخوندی ...

 

همه چیز سنتی ... حتی آدماش ... اولش برامون چایی آوردن ... بعد دوغ و رفت یه دور زد اومد برامون دوغ رو ریخت توی لیوان ... یکی دیگه اومد برامون چراغ لاله ای که سر میز بود رو روشن کرد و مال بقیه خاموش بود ... گفت اولویت با شماست  بقیه رو ول کنین و کلی خندیدیم ... 

 

ازت ممنونم گلم ... به خاطر همه چیز + نگاه های گرم و مهربون و نوازش ها و بوسه ها و آغوشت و ... همه چی ... همه چی ...

 

ما توی هشتی شاهنامه نشسته بودیم گلم ... این عکس منو یاد اونجا انداخت ...

 

برگشتیم خونه ... چه قدر به این هندونه چینی ها خندیدیم! هنوز خونه کسی نبود ... چایی رو آماده کردم که مامان اینا هم اومدن ... دورهم فیلم دیدیم و همه خسته بودیم رفتیم تو اتاق بخوابیم ... که چه قدر هم خوابیدیم! خیلی باحال بود  

 

شب هم که داشتم کشومو مرتب میکردم نامه ای که برام پست کرده بودیو دیدیم و برام خوندی و چه قدر خندیدم ...  چه قدر سربه سر گذاشتیم و من چه قدر امروز چرت و پرت!  گفتم ...

 

چیزی نمونده به یکی شدن !  یه احساس عجیبیه ... هم ترس ... هم شوق ... ترس از مسئولیت و زندگی و شوق برای درکنار تو بودن ... وقتی آدم به خدا توکل کنه میبینه زیاد هم ترس نداره

 تنهام نذاریا نازنین نازنین

 

اي مهربان تر از برگ در بوسه هاي باران

بيداري ستاره ، در چشم جويباران

آئينه نگاهت ، پيوند صبح و ساحل

لبخند گاهگاهت ، صبح ستاره باران

بازآ که در هوايت خاموشي جنونم

فرياد ها بر انگيخت از سنگ کوهساران

اي جويبار جاري ! زين سايه ي برگ ، گلريز !

کاين گونه فرصت از کف ، دادند بيشماران

گفتي : " بروزگاري مهري نشسته " گفتم :

بيرون نمي توان کرد "حتي" بروزگاران

بيگانگي ز حد رفت، اي آشنا مپرهيز !

زين عاشق پشيمان سر خيل شرمساران

پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند

ديوار زندگي را زينگونه يادگاران

وين نغمه محبت ، بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقي ست آواز باد و باران.

 

شفیعی کدکنی

 

 

این پستم چه قدر طولانی شد ! الان دارم یه آهنگ گوش میدم خیلی قشنگه ... خیلی :

 

من نمی خواستم چشاتو این جوری بارونی کنم

دل نجیب و ساده تو یه لحظه زندونی کنم

من که نمی خواستم برام اینقده زحمت بکشی

به خاطر دیدن من اینقدر مصیبت بکشی

راضی به زحمت نبودم ، من که نبودم لایقت

کاشکی اجازه میدادی ، همیشه باشم عاشقت

من که نمی خواستم برام  ، داد بزنی دوسم داری

صدای مهربونتو به خاطرم خسته کنی

برای قلبت بمیرم ، که اینقدر دوسم داره

چشای بی پناه من فقط نگاتو کم داره

من نمی خواستم چشاتو خسته و غمگین ببینم

سایه ی غم رو تو نگات ،  یه کوه سنگین ببینم

حالا که برگشتی تو پیشم دلو به دریا میزنم

بهت میگم خوش اومدی به خونه ی تنگ دلم

حالا که سر زدی عزیزم به کلبه ی محقرم

عاقبت بدونی میگم دوست دارم دوست دارم

 

 

 


 

نوشته شده توسط نازنين در جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 23:33 موضوع | لينک ثابت


عشق يعني همين يك ، دو قدم تا سكوت ...

سلام ...

عجب دنیاییه! یه روز متولد میشیم ... زندگی میکنیم ... هرچه عمرمونم هم طولانی باشه ... اما در آخر اندکی زندگی میکنیم! ... و میمیریم !

 

مرگ! چه واژه ی مجهولی ... و چه ترسناک ... من از هر چیزی که مبهم باشه زیاد خوشم نمیاد ... مرگ که دیگه هیچیش معلوم نیست ! 

 

خسرو شکیبایی هم جان به جان آفرین تسلیم کرد ... دلم سوخت ...

 

امروز دوباره یادم افتاد که یه روزی هم نوبت منه ... و نوبت شما ... نوبت ما هم دیر یا زود میرسه ! وای که چه لحظه ایست اون لحظه ....

 

امروز دوباره یادم افتاد ما برای همین زندگی مادی ناچیز آفریده نشدیم ... ارزش ما خیلی بیشتر از این هاست ...

 

امروز دوباره یادم اومد یه روز حساب کتابی هست ... روزی میاد که برای تک تک رفتارامون باید جواب پس بدیم ...

 

امروز دوباره یادم اومد میشه از همین فرصت کوتاه لذت ببریم ... اگه گول قشنگی های دنیا که سرابی بیش نیست رو نخوریم ...

 

امروز دوباره یادم اومد جایگاه عشق و محبت و نگاه پاک عاشق ... از تعداد عکس های آتلیه بی نهایت مهم تره !!!! آره ،عجیب غریب بود ؟!!  آخه امروز دل گلمو برای چندتا عکس بیشتر شکوندم ... و یادم رفته بود خوشبختی لبخند اونه ... لبخند واقعیش نه لبخند مصنوعیه توی عکس !

 

امروز یادم اومد میتونیم با کمترین ها شاد باشیم ...

 

امروز دوباره یادم اومد چه قدر فراموشکارم! 

 

 

خسرو شکیبایی ... ازت ممنونم ... ممنون بابت این همه یاد آوری که همه چند ثانیه  بعد از شنیدن خبر فوت تو اتفاق افتاد!!!

روحش شاد ...

 

اي سراپايت سبز
دست هايت را چون خاطره اي سوزان
در دست هاي عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش لب هاي عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد

فروغ فرخزاد

 

 

این دو روز خیلی خوب بود ... دیروز که رفتیم یه سری خرید هامون کردیم و شام هم بیرون خوردیم ... چه جای دنجی بود ... خیلی خوش گذشت ... خیلی

کارت انتخاب کردیم ... چه کارتی !!! بالاخره باید معلوم باشه شاهکار ما دوتاس دیگه

 

بعد کفشامون و دیگه این قدر راه رفته بودیم نا نداشتیم ...

 

با دوستت قرار داشتی دیگه تقریبا ۱۰.۳۰ بود اومد ... بعد موتور سواریو و چه قدر خندیدیم ...  پشت موتور دوستت دوتایی خاطره تصادفاتونو تعریف میکردین و من مرده بودم از خنده ...

 


 

نوشته شده توسط نازنين در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 23:0 موضوع | لينک ثابت


سلام ...

اگه این وبلاگو نداشتم چیکار میکردم ؟؟؟

نوشتن اینجا آرومم میکنه ... باعث میشه بتونم بقیه رو راحت تر تحمل کنم ! شاید اینجا جاییه که میتونم واقعا خودم باشم !!!

 

وقتی فکر میکنم میبینم واقعا یکم خودخواهم ! یادمه گلم هم گفت اولین چیزی که در من دیده یه دختر مغروره که هیچکس غیر خودش براش مهم نیست !!

یه جورایی درست میگه ... اما احساس میکنم شرایط زندگیمون این طور ایجاب میکنه ...

یادمه اولای سال یکی از دوستای شهرستانیم که تازه تهران اومده بود و خوابگاهی بود میگفت شما تهرانی ها چرا اینجوریید ؟!!! وقتی مثلا آدم آدرس از یکیتون میپرسه خیلی بی تفاوت و خشک برخورد میکنین ! اول تعجب کردم ... خب مگه جور دیگه باید برخورد کرد؟!!!!

 

من اخلاقای خودمو دوست دارم ولی !!

یه چیز میگم نخندینا .... من که فکر میکنم اسکارلت هم دی ماهی بوده ... مثل فروغ ... مث من !!!

 

 

 

کاش میشد الان رفت و قدم زد ... یک ساعت ؟ نه کمه ....
دو ساعت ؟ نه بیشتر ...
سه ساعت ؟؟؟ نمی دونم ... نمی دونم چند ساعت ... اما دلم قدم زدن میخواد ... دلم بارونم میخواد .... آره محشره ... محشر .... قدم زدن زیر بارون ... تنهایی؟؟؟ نه ... ۲ تایی .

 

دلم باز برات تنگ شده ... اما نه مثه همیشه ... یه جور دیگه ... یه جور عجیب غریب ...

آخه یکم میترسم ... از آینده ... یه ترس بزرگ دارم ... بهت بگم ؟؟؟؟ باشه ... میترسم ... میترسم روزی بیاد که یکم از محبتت کم شه ... ذره ای از عشقمون ... آره بزرگترین ترسم همینه ...

 

 

 

توی ویترین ِ یه بوتیک، مانکن پلاستیکی،
نگاشُ به عابرا دوخته و ُ پلک نمی زنه!
چشماش ُ نقاشی کردن روی صورتش، ولی،
انگاری تو اون چشا صد تا ستاره روشنه!

خسته س از تکون نخوردن! خسته س از خسته شدن!
ویترین شیشه براش مثل ِ یه جور قفس شده!
بین ِ این مغازه های سوت ُ کور ِ لعنتی،
مث ِ یه برده ی پیر، عمریه دس به دس شده!

هر دقیقه یه لباسی به تنش می کننُ
خود ِ اون خیلی از این لباسا ر ُ دوس نداره!
مانکن از نگاه ِ این عابرا ذلـّه س ولی حیف،
نمی تونه پاش ُ از شیشه ها بیرون بذاره!

من یه مانکن! تو یه مانکن! دنیا ویترین ِ تماشاس!
همه محکوم ِ سکوتیم! آخر ِ قصه همین جاس!

مانکن چشماش ُ دوخته به خیابون، آخه اون،
عاشق مانکن ِ تو ویترین ِ رو به روییه!
عابرا ر ُ نمی بینه! خیلی وقته که دلش،
بی قرار ِ دختر ِ غمگین ِ رو به روییه!

از بوتیک رو به رویی یه دونه مانکن ِ ناز،
چشمای آهوییشُ سپُرده به چشای اون!
با لبای بسته از اون ور شیشه ها می گه:
«ـ مرد ِ من! مانکن ِ عاشق! همیشه باهام بمون!»

هفته ها می گذرنُ اون دو تا مانکن هنوزم،
از نگاه کردن ِ هم یه لحظه غافل نمی شن!
دورَن از هم ولی بین دلاشون فاصله نیست،
شیشه ها حریف ِ عشق ِ این دو تا دل نمی شن!

من یه مانکن! تو یه مانکن! دنیا ویترین ِ تماشاس!
همه محکوم ِ سکوتیم! آخر ِ قصّه همین جاس!● 

یغما گلرویی

 

بوسه مگر چیست فشار دولب !!!!!!!

نه نه نه ..... اگه فقط فشار دو لب بود ... من الان اینجور بی قرار این بوسه ت نبودم ...

 

 شرم در دلدادگي بي معني است
      بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان
             طعم شيرين عسل از بوسه است
                    پاسخ هر بوسه اي يك بوسه است
                            بهترين هديه پس از يك انتظار
                                  بشنويد از من فقط يك بوسه است

 

یه عکس میخواستم بذارم روم نشد !

 

 

دوست دارم

 

راستی تو یه وب یه چیز خوندم کلی خندیدم گفتم اینجا بذارم :

چرا همه عاشق پری دریایی ان ؟ اونکه فقط تا کمر آدمه !

 


 

نوشته شده توسط نازنين در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 23:8 موضوع | لينک ثابت


سلام ...

چند هفته ای نبودم ، کامپیوترم باز ویروسی شده بود و تا دوباره ویندوز رو عوض کردیم کلی طول کشید ...

 

اما حسابی دلم برای اینجا و نوشتن و شما تنگ شده بود ... چه قدر هم حرف داشتم این چندوقت ...

 

خبر ... خبر ... خبر ...

 

دیدید شوخی شوخی جدی شد ؟؟؟ ایشالله تا کمتر از یک ماه دیگه من و گلم قراره بشیم عروس و دوماد ...

گلم که درگیر کارای خونه  و عروسیه و منم درگیر خرید وسایل خونه ای که قراره من و گلم عمری توش زندگی کنیم ...

 

وای که دلم یه جور عجیب غریبیه ... گلمم که همش میگه کاش این چندروز هم زودتر بگذره ...

برامون دعا کنین ...

 

راستی ... یه جمله قشنگ هست که از وقتی شنیدم، باعث شده سعی کنم از تمام لحظات زندگیم لذت ببرم ...

 

"ممکنه موقعیتی که تو الان توش قرار داری ، آرزوی کس دیگه ای باشه ... قدرشو بدون "

خداجون شکرت ...

چه قدر اون چندروزی که خونتون بودم خوش گذشت ... بیرون رفتنمون ... دیدن تو که برای خونمون زحمت میکشیدی ... در کردن خستگیت  ... همه و همه عالی بود ...

 

و چه شبی بود اون شب ! اون شب که حالم به دلیلی!! بد شد و کلی وقت رو پات خوابیده بودم و تو نشسته بودی ... فدای مهربونیات ... ولی خوداییش چه شبی بودا

 

پنجشنبه هم خیلی خوب بود . یکم بزن برقص کردیم و بعد سر یسری مسائل اخمام رفت تو هم و تو هم اون جمله ای که بالا با قرمز نوشته بودم رو بهم گفتی ... 
تو ماشین خیلی باحال چندتا محکم زدی بهم و بعد گفتی دختر بخند دنیا دو روزه ... و چه قدر خندیدیم ... و رفتیم پاتوق !!! جایی که بیشتر وقت ها میریم و این دفعه آب زرشک هم خوردیم که البته نصفه ! اما چی بود  کی تا کی گیجی ویجی میرفتیم .

 

 

این عشق ماندنی

این شعر بودنی

این لحظه های با تو نشستنی

سرودنی نیست

این لحظه های ناب

در لحظه های بی خودی و مستی

شعر بلند حافظ

از تو شنیدنی است.

×

این سر

- نه مست باده ٬

این سر که مست

مست دو چشم سیاه توست

اینک به خاک پای تو می سایم

کاین سر به خاک پای تو با شوق ستودنی ست ...

 

حمید مصدق

 


 

نوشته شده توسط نازنين در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 23:24 موضوع | لينک ثابت


سلام ...

 

وای وای وای که امروز شاهکار کردم !!!

شما اگه الان جای من بودین چه حسی داشتین ؟؟؟؟

دیروز با کلی جون کندن درس بخونی ، شب ۲.۳۰ بخوابی صبح ۶ بری دانشگاه واسه امتحان ساعت ۱۰ . هی بخونی و بخونی و بخونی  ... یه ربع به ده بفهمی امتحان امروز نیست فرداست !!!

بعد اینننننننن همه راه رو دوباره برگردی !!!

 

تازه میدونین جالب چی بود؟ اینکه تو اتوبوس دوستمو دیدم ، اونم فکر کرده بود امروز امتحانه!

حالا بامزه گلمه ! اینقدر لجش دراومده که نگو ... آخه قرار بود از امروز تا چند روز دیگه برم خونشون ...

کلی برنامه ریختیم واسه امروز ... اونوقت من  

 

حالا خوبه دیشب فوتبالمونو دیدیم وگرنه دلم کباب میشد ... اذیتامم کردم ... درسم نخوندم درست حسابی ...  همون بهتر که امروز امتحان نبود.

 

 

 


 

نوشته شده توسط نازنين در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 12:15 موضوع | لينک ثابت


 

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان

ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند ... 

سلام ... 

یادمه چند هفته قبل محوطه دانشگاه رو  با چه عشقی! نگاه میکردم ...

چه قدر همه جا به نظرم قشنگ میومد ... مخصوصا درختای بزرگ و سرسبزش که بدجور منو عاشق خودشون کرده بودن ...

بوفه ... حتی اتوبوس های توی راه هم برام شیرین بود ...

 

آخه قرار بود منتقل شم !!!

 

اما از وقتی با انتقالیم موافقت نشده ... محوطه که به نظرم اون قدرا هم زیبا نمیاد هیچی ... تازه فهمیدم درختا خیلی سبزن!  اه اه چه معنی داره دانشگاه این قدر سبز باشه !!!

 

 

 

دلم خیلی برات تنگ شده ... خیلی ...

همیشه از امتحان بدم میومد ... یعنی اصلا فکر نمیکنم کسی باشه که از امتحان خوشش بیاد!

کاش زودتر تموم شه ....

چه قدر اون شب قشنگ آرومم کردی ... اما این دفعه نمیخوام بهت غر بزنم ... 

البته امیدوارم بتونم!

چرا این زمان این قدر آهسته میره ...

چرا با من لجه ! وقتایی که نباید بگذره به سرعت نور! میگذره ، اما الان ...

الان عقربه ی ثانیه شمار لم داده روی ساعت و هرزگاهی یه تکونی به خودش میده !

 

چیه ؟؟؟؟ بازم که داری تند میخونی ...

آروم بخون ... خیلی آروم ... چون من دارم آروم مینویسم ... آروم فکر میکنم ...

آروم ... آروم تر

 

دوباره حالم قرمزه و هوای شعرای فروغ ...

 

امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دو باره می سوزد
عطش جاودان آتش ها

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطو بت
بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زین دریچه باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم .. تو .. پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو .. بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکو بم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه به تو آویزم

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

 


 

نوشته شده توسط نازنين در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 22:56 موضوع | لينک ثابت


یاد باد آن روزگاران یاد باد !!!

سلام......

وای که بعد مدت ها چه قدر درس خوندم!

از فردا امتحانام شروع میشه ... یه وقت فکر نکنین اومدم خدافظی کنم تا بعد امتحاناها ...

نه ... نمی دونم چرا وقت امتحان ها بیشتر دوست دارم بیام و بنویسم ...

 

جدیدا تو اس ام اس دادن خیلی تنبل شدی ها ... دارم سعی میکنم غرت نزنم ... آخه میدونم امتحان داریو حسابی مشغولی ...

فردا همدیگه رو میبینیم ... نه؟ وای خدااااا فردا کلی کار دارم ...

 

بعضی وقتا میگم من چه جوری سالهای دبیرستان اینقدر درس میخوندم!!!!! مخصوصا نزدیکای کنکور ...

یادش بخیر ... مثلا پارسال یه همچین روزی ...

 

یادمه آخرای سال نزدیک کنکور دیگه هفتاییمون خل شده بودیم!!! اوممممممممم چه روزایی بود ...
یادمه رو سکوی آمفی تئاتر نشسته بودیم و همین جوری غصه میخوردیم و مسخره بازی درمیاوردیم ...

دوست خیالیه مهدیه و پریسا ... عجب روزایی بود ...

یه وقتاییم میزدیم به سیم آخر و ........

 

وای یادش بخیر ... یه سری این روزای آخر با مشاورمون کار داشتیم جلسه داشتن مدیرمون اجازه نمی داد بیاد از دفتر بیرون ... روزای آخر بود و ماها هم همه جو گیر! میگفتیم همین لحظه لحظه ها واسمون حکم طلا رو داره چرا وقتمونو تلف میکنین! .......

مونا رفت روی نردبونی که وسط راهرو بود برای تعمیر لامپ های سقف ... و شروع کرد فیلم بازی کردن ، میگفت الان خودمو میندازم پایین ... خسته شدم و از این حرف ها ... که دیدیم یهو تمام کادر دفتری زیر نردبون ( نردبون خیلی بلندی هم بود) جمع شدن و آروم آروم باهاش حرف میزدن آرومش کنن ....

وای که ماها از خنده دیگه داشتیم میمردیم .... بیچاره ها باورشون شده بود ...
گفتیم ما مشاورمونو میخوایم ... گفتن باشه و بعد مونا اومد پایین !

ولی کلی اون روز خندیدیما ......

 

 

چه قدر توی ناهارخوری سر میز بحث میکردیم ... سر هر موضوعی ...

یادش بخیر کلاسای خانم عباسی .... کویتی بود واسه خودش ...
یکم درس میخوندیم و کلی میخوردیم و میخندیدیم ... یه سری هم که یه بزن و برقص حسابی داشتیم سر کلاسش ..... معلم توپی بود ... هر جا هست ایشالله خوب و خوش باشه ....

یادمه یه سری هم شوهر خانوم عباسی مریض بود و هممون توی نمازخونه براش دعا توسل خوندیم ... و وقتی شنیدیم حالش خیلی بهتره حسابی خوشحال شدیم ...

 

یاد مشهدی که رفتیم بخیر ... شبی که فاطمه تب کرده بود ... چه قدر خندیدیم .... بنده خدا حسابی مریض شده بود و هذیون میگفت ... ما هم به زور بلندش کردیم و لیمو شیرین میدادیم بخوره ... حوله خیس میکردیم و کلی ازش پرستاری کردیم !!!!!!!!

توی قطار از سال های پیش خیلی آروم تر بودیم ... برگشتنه توی قطار تولدم بود جشن گرفتیم! خیلی خوش گذشت ...

حرم رفتن ها توی برف و بارون ... یاسین خوندنامون  بازارگردیش .... همه و همه لحظاتی بودند تکرار نشدنی ....

 

عید و درس خوندناش ... یه میز گذاشته بودیم وسط کلاس و تست های یه درس و که میزدیم کتاب و پرت میکردیم اون ور و میگفتیم بعدا !!! .... یه تپه ای از کتاب ها کنار میز بوجود اومده بود که میرفتیم میگشتیم توش کتاب پیدا میکردیم!
عجب کلاسی شده بود ولی ... آدم کیف میکرد توش ....

 

غر زدنامون وقت خستگی ....
خوابیدنامون ... هفتایی روی یه پتو میخوابیدیم! به زور میخوابیدیم و به زور داستان کرمی و کرمو از خواب پا میشدیم ....
چه قدر سر ایمکه کی چایی بیاره میخندیدیم!!! که معمولا قرعه به نام فاطمه میوفتاد !

 

بزن و برقصامون .... ام پی تری وصل میکردیم به اسپیکرها و بوووووووووم ! 

 

روز کنکور هم که همه توی یه حوزه بودیم ... من و مهدیه شروع کردیم مدل خودمون ! حرف زدن یهو دیدیم همه دارن نگامون میکنن! زهرا گفت بچه ها اینجا مدرسه نیستا ! ... همه فکر کردن ما خل شدیم!

بعد کنکور هم که حسابی زده بود به سرمون و چه قدر آب بازی کردیم ...

 

روزای آخری که درس میخوندیم ... یادش بخیر ...

 

پریسا هر وقت خسته میشد میومد و بوسم میکرد ... چه قدر باهم ریز ریز حرف میزدیم ...
مهدیه و یهو قاطی کردناش ... چه قدر میخندیدیم ...
مونا و جیغاش ! ترسوندناش ... مخصوصا زمستون که بعدازظهرا تو کتابخونه درس میخوندیم و یهو میومد جیغ میزد از پنجره میپرید تو ...
زهرا و جریاناتو حرفامون ... چه قدر حرف میزدیم ... هر وقت هم دوتایی باهم بودیم حسابی درس میخوندیم! و شیطنت هاش .. مخصوصا سر کلاس ...
فاطمه و آموزش رقصاش ... خیلی خانوم بود یه جورای کسی که خل نشده بود و رفتاراش عادی بود هنوز همین فاطمه مون بود ... یادش بخیر کلی جریانات داشت ... پسر عموهاش ...
اون یکی فاطمه مون ... عروسیشو جریاناش ... صحبتامون ... چه قدر کمکم کرد ...

 

بچه های انسانی ...
فاطمه ... شیطنت هاش ... تنهاییاش ... بنده خدا .. عصرونه خوردنا... کلی باهم جریانات داشتیم ....
طاهره و عاطفه و فایزه و رویا ......  شیطونیاشون .. شوخیا و خنده هاشون ...

 

یادش بخیر ... کلید سایت رو کش رفتن و چه قدر بعدازظهر ها میرفتیم و میچتیدیم!
آخرشم لو رفتیم!

زینب و غیبت های طولانیش .....
زهرا و سکوتش ...

 

 

معلم ها هم که هر کدوم دنیایی داشتن ........

دلم برای :

قهر و آشتی های زنگ فیزیک ....
شیطنت های سر دیف ...
تمرین حل نکردن ها...
غرغرای مونا سر هندسه ...
اس ام اس تصویریامون! مشاعره مون ....
حل تمرینای پا تخته ....
سر کار گذاشتنا ... سر کار رفتنا! ....

همه و همه یه ذره شده ....

اگه بخوام بنویسم ..... دنیایی میشه واسه خودش ....

 

فقط میتونم بگم .... لحظاتی بودن تکرار نشدنی ...
همین سختی ها شیرینش میکرد ...
دوستی هاش تک بودن ...

 

بچه ها هرجا هستید براتون آرزوی بهترین ها رو دارم ....

خداروشکر هنوز گاهگاهی همدیگه رو میبینیم .....

 

 

 

 

ما هم مثه این عکس ... پیش میرویم به سوی افق های دوردست !

 

***********************

 

رویا تو قسمت نظرات خواسته بودم بگم چه جوری عکس میذارم ...
رویا جان ... من تو گوگل سرچ میکنم ... عکسو انتخاب میکنم ... بزرگش میکنم ... کپی ، پیست میکنم ....
اگه وبلاگ داری و دوست داشتی آدرسشو برام بنویس


 

نوشته شده توسط نازنين در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 16:42 موضوع | لينک ثابت


سلام ...

امشب حسابی شارژرم ..... توپ توپ

 

چه قدر خندیدیم . نه؟ تلفن رو میگم با دوستت بیرون بودین ... همون که حسابی لجش و دارم و عطرش بوی جوراب میده  ... 

 

چه قدر پشت تلفن گفتی خداروشکر امشب سر حالی ... می دونم ... چند شبه حسابی گرفته بودم ... اما امروز نه .. مخصوصا  بعدازظهر وقتی انتظار نداشتم زنگ زدی ... خیلی خوشحالم کردی ...

 

امروز بعد مدت ها یه ۳ ساعتی پای تلویزیون نشستم! خودت که میدونی زیاد از فیلم و ... خوشم نمیاد .... مخصوصا اگه تو هم نباشی که اصلا حوصله شو ندارم ...

دلم برات تنگیده ... خیلی ...

 

و دوباره یه تشکر ... بابت صداقتت ...

خیلی دوست دارما ..... میدونستی؟

 

 

وقتی دستاتو دور خودم حلقه نمی بینم ، وقتی سنگینی دستاتو روی شونه هام و یا گرماشونو تو دستام حس نمی کنم ... احساس میکنم تنها ترینم .....

تنهام نذاریا مهربون ...

 

وای ... فکر اینکه این هفته نمی تونم ببینمت حسابی کلافه م میکنه .... اما خب کاریش نمیشه کرد دیگه ... امتحاناست و .... امیدوارم موفق باشی ...

 

و شما دوستای خوبم .... امیدوارم همه تون امتحاناتونو عالی بدین .. شما هم دعا کنین من حس درس خوندنم بیاد!

 

 

هی
سوأل و
هی
سوأل
هی
دلم لبریز تفسیر محال
هی
خیالم رنگ رنگ از یادتو
هی
دلم در انتظار لحظۀ دیدار تو
هی
بهانه از نبودنهای تو
هی
هراسانم فراموشم کنی
چون چراغی،
با طلوع صبح خاموشم کنی
هی
تنم میلرزد اینجا نیستی
سردم است و
فکر سرما نیستی
هی
تو میخندی به رویاهای من
کی تو باور میکنی شکل محبتهای من
هی
تو عشقی،
من تمنایی خموش
می بری از یاد من هی عقل و هوش
هی
به قلبم هی نزن آرام من
باش تا باشم کنارت
عشق بی پروای من

سوزان یگانه

 


 

نوشته شده توسط نازنين در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 23:42 موضوع | لينک ثابت


سلام .......

نمی دونم چرا ... اما احساس میکنم خدا میخواد زورکی هم که شده ببردم بهشت ...

دنیای جدیدی که دارم واردش میشم ، پر از آدم های خوبه ....
پر از لحظه های خوب ....

 

 

ممنونم ازت ...

چه قدر این چند شب حرف زدیم ... یا به قول تو حرف زدم!
و چه قدر اذیتت کردم ... مثه لگدی که تو خواب بهت زدم!

چه لحظات شیرینی بودند ..........

 

 

 

خنده ت ُ ازم نگیر، تا شب ُ طاقت بیارم!
من که جُز خنده ی تو هیچّی تو دنیا ندارم!
خنده ت ُ ازم نگیر، نذار به گریه خو کنم!
تو که باشی می تونم خورشید ُ آرزو کنم!
شب سیاه تر از همیشه س، خنده ت ُ ازم نگیر!
نذار آلوده بشم، به سایه های شب ِ پیر!

خنده هات مثل ِ طلسم ِ واسه رویینه شدن!
خنده هات یه حنجره تو دستای خالی ِ من!
خنده ت ُ ازم نگیر وقتی می رم به جنگ ِ‌شب،
بذار از تو تازه شَم! بذار وطن شه این وطن!

از صدای گریه و ُ ضجه و ُ ناله خسته ام!
از دیاری که تو اون خنده محاله خسته ام!
خسته ام از این همه مرثیه خون ِ ناامید!
از کلاغی که تو هیچ قصه یی خونه ش نرسید!
من ُ سحر ِ خنده هات کن! شب ُ گـُم کـُن تو چشات!
بذار آروم بگیرم، تو نقره ریز ِ خنده هات!

یغما گلرویی

 

 

 



 

نوشته شده توسط نازنين در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 23:44 موضوع | لينک ثابت