تبليغاتX
درد دل

درد دل

درد دل

اي آسمان زيبا امشب دلم گرفته
                           از هاي و هوي دنيا امشب دلم گرفته
                                               يک سينه غرق مستي دارد هواي باران
 


از اين خراب رسوا امشب دلم گرفته
                     امشب خيال دارم تا صبح گريه کردن
                                                   شرمنده‌ام خدايا امشب دلم گرفته
 


خون دل شکسته بر ديدگان تشنه
                        بايد شود هويدا امشب دلم گرفته
                                                      ساقي عجب صفايي دارد پياله تو
 


پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
                       گفتي خيال بس کن فرمايشت متين است
                                                    فردا به چشم اما امشب دلم گرفته




امشب خیلی دلم گرفته ....
دلم گریه میخواد اما حسش نیست ....
یه عالمه درس نخونده دارم و هفته دیگه 2-3 تا امتحان .... اما خوندن اونا هم حسش نیست ....
حتی حس حرف زدنمم نیست ...
خوابمم نمیاد ....
از ظهر تا حالا هیچی نخوردم .... اما گشنه مم نیست ...
حتی دلم چیزی نمیخواد .....!
من زنده م؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 23:44  توسط نازنين  | 

سلام ...

یه ذوق عجیبی دارم .... یه دلهره قشنگ ... دلهره ی شروعی دوباره!

دعا کنین موفق شم ... دعا کنین به سرانجام برسه ....


http://persian-star.org/1388/6/16/pezeshki28/06.jpg



چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه مامانم اینا خونمون بودن .... بابام چهارشنبه شام خورد رفت ولی مامانم و خواهرم موندن ... خیلی خوش گذشت .... این 2-3 روز درس رو کامل گذاشتم کنار حتی بهش فکر هم نکردم! همین طور خواهرم .... اون که امسال کنکوری هم هست اما دلمون میخواست فقط خوش بگذرونیم ....


با هم چند تا شمع درست کردیم خیلی خوشگل شد .... سی دی سفره آرایی دیدیم چه قدر خندیدیم ... پاساژگردی رفتیم .........

خلاصه خیلی خوش گذشت ....

از دیروز که رفتن دل و دماغ درست حسابی ندارم .... دلم براشون تنگ شده ....



دیروزم بعد رفتن مامان اینا ... من و گلم همه ش بیرون بودیم ... تو خونه دلمون میگرفت .... وسایل جمع کردیم چادرمونم بردیم بیرون شهر نشستیم تا غروب ...

خیلی خوش گذشت ........


http://xs1044.xs.to/xs1044/09426/2788.jpg



بچه ها ....

ذهنم خیلی پرت و پلا میپره ... نمیدونم چرا نمیتونم تمرکز کنم ....


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11:36  توسط نازنين  | 

غر

سلام ...

واااااااااااااای اندازه یه دفتر 200 برگ غر دارم! دلم میخواد این قدر غر بزنم غر بزنم تا خالی شم ....

نه بابا هیچکس هیچ کاری نکرده ...

از دست تنبلی خودم ...

ترم های پیش کی درس میخوند؟

این ترم استادا گییییییییییییییر دادن ...... همه تمرین میدن میگن باید بهمون تحویل بدین .....

به طرز فجیعی عاشق کوییز گرفتنن .......

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

یکی شون هر هفته امتحان میگیره .... نمره شم یک نمره امتحان ترمه ....

وای برای فردا کلی تمرین باید تحویل بدم اما هنوز هیچکودومو ننوشتم ....

نه مکانیک خوندم ....

تمرین تحویل دادن حالمو بهم میزنه ... حالا در هر مختصاتی میخواد باشه باشه ....


دلم میخواد مختصات کروی ببندم استاد جون مغناطیسو بذارم رو محیطش بگم برو یه گوشه بشین! تا عمر داره بگرده دور خودش!  آخه علاقه شدیدی به انواع و اقسام دشتگاه های مختصات داره ..........


کلاس زبانمم بدک نیست ... ترم پنج نشستم .... خودم رفتم کلاس گلمم زور کردم رفت زبان ثبت نام کرد ... این قدر ذوق داره ... فداش شم! .......


کلاس کامپیوترم نوشتم ... ICDL ..... سخت نیست جالبه ... تنها کلاسیه که با علاقه میرم سر کلاس میشینم .....


حالا شما بگید حق ندارم یکم غرغر کنم؟


بی خیال ... این ترم هم میگذره ......


امروز دادگاه دختر داییم بود ... هنوز نمیدونم چه خبر شد! عروسیشون بعد ما بود و حالا هم طلاق!

البته حرفشه .... اما هیچی معلوم نیست ... به زور یک سال میشه که عروسی کردن .... عاشق هم بودن ... از اونا که یه جنجال حسابی واسه عروسیشون راه انداختن ... کلی قهر و دعوا و گریه تا بزرگترا رو راضی کردن ... کلی خریت ....... و از همه خر تر دختردایی بنده!

براشون دعا کنید ........


چهارشنبه عروسی دوستمه ... این دوتا کفتر عاشق هم بالاخره بعد دو سال با کلی دنگ و فنگ دارن میرن سر خونه زندگیشون .... اما این روزای آخر با هم قهرن .... مریم که میگفت سر خرید بازارش هم قهر بودن و یک کلمه هم بینشون رد و بدل نشده .... حق داره ... روحیات مریم خیلی شبیه منه .... اما شوهرش یه بچه مامانیه به تمام معنا ...........

نمیدونم! اما آرزوم خوشبختیشونه .......


پنجشنبه هم عقد پسر عمه م که به احتمال زیاد نمیرم و برم پاتختی مریم .... اینجا بیشتر حال میده ...

دو شب پیش خونه محمد(داداش مریم) دعوت بودیم ... ما و محمد اینا و مریم اینا و زهرا اینا و مینا اینا و اون یکی زهرا اینا! خیلی خوش گذشت ... همه 2تایی بودیم فقط زهرا اینا بچه دارن ... یه دختر شیطون .... هی میره میاد به ما میگه بچه نیارینا!


یه وقتایی فکر میکنم میگم اگه بخوام بعد تموم شدن درسمون برگردیم تهران دوباره ... دوستامونو چی کار کنم! دوستامم یاد گرفتن دیگه تا تقی به توقی میخوره میگن ما غریبیم ! آخه هرچی میشه میبینم اوضاع بر وفق مراد نیست یکم خودمو لوس میکنم میگم من اینجا غریبم ........ و کلی میخندیم ....


Happy and Surprised  Group of Teenage Girls on Street Royalty Free Stock Photo



اون شب گیر داده بودن بهم میگفتن شکل یلدام! یلدا تو فیلم دلنوازان!



میخوام یه شعر پیدا کنم بذارم اینجا همه ش عشقولانه ست ......... یعنی این قدر ما آدم عاشق الاف داریم؟! چرا همه واسه عشق شعر میگن اما برای مکانیک تحلیلی نه! اصلا چه طوره برای ریاضی فیزیک شعر بگیم! نه فیزیک مدرن! ............ فک کنم برای فیزیک مدرن باید شعر نو گفت نه! آخه باید شعرشم مدرن باشه .........

نه بابا! واسه اینا باید مرثیه نوشت .....


http://poundingheartbeat.com/wp-content/uploads/2009/09/sad_girl.jpg



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:50  توسط نازنين  | 

سلام ...

یه ترم شلوغ رو شروع کردم ....... واحد خیلی نتونستم بردارم اما برای خودم کار زیاد تراشیدم! فردا هم آزمون تعیین سطح زبان دارم ....

میخوام این قدر کار داشته باشم که وقت فکر کردن به هیچ چیز مزخرف اضافیو نداشته باشم .... یادمه یه حدیث خونده بودم فکر کنم از امام علی (ع) بود، گفته بودند اگه نفست رو به کاری مشغول نکنی اون تو رو مشغول میکنه ........... یه همچین مضمونی داشت .... 


روزای قشنگی داشتم ... دلم میخواد همه شو بنویسم اما نمیدونم چرا مثل قبلنا حوصله م نمیاد .... با زهارا و مریم و سمیرا رفتیم کلاس شمع سازی و جعبه سازی اسم نوشتیم .... جالبه ! 3 جلسه ست بعدا اگه خواستی براشون کار میکنی! ما فعلا رفتیم یاد بگیریم ......


همین جا میخوام اعتراف کنم دلم برای فاطمه خانوم گل یه ذره شده .... هم فاطمه هم سمانه ...... آرزوم موفقیتشونه ..... شاید تو هفته دیگه یه سر بیام اون دانشگاه ...........


خوش باشین .....

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 20:23  توسط نازنين  | 

ُسلام ...

دیروز خیلی خوش گذشت ...

من چند روز بود رفته بودم خونه مامانم اینا و مونده بودم .... گلم خونه خودمون بود ... امتحان داشت ...

خوب بود ... کلی مهمون اومد و رفت ....

یکی از دوستامونم که مامانش اینا شیراز بود دعوتمون کرد ناهار خونشون .... مهمونیه دخترونه ... ناهار خوردیم و کلی زدیم رقصیدیم .... جاتون خالی خیلی خوش گذشت ...

داییم اینا هم اومدن و دوروز موندن خونه ماما اینا ... دخترداییم کوچیکه .... 2 سالشه ... خیلی خوش گذشت ... آدم همش از دستش میخنده ... وای نمیدونین چه قدر خوردنیه ...


بالاخره گلم امتحانشو داد و اومد دنبالم ... شب بازم موندیم و فردا اومدیم خونمون .... گلم میگفت یه چیزی بگم دلت آب شه؟ گفتم چی؟ گفت بریم خونه یه جشن کوچولو داریم ! وای دیگه دل تو دلم نبود ....


اومدیم خونه ... گلم رفت باشگاه و گفت سر راش کیک و اینارو میگیره ... هی میگفت یه کادویی برات گرفتم میدونم ببینی حسابی ذوق میکنی .... منم تو کف بودم .....

http://www.aperfectday4u.com/images/wedding-hands.jpg


شب گلم با یه دسته گل خیییییییللللللللییییییی خوشگل و بزرگ و یه جعبه کیک که طرحشو خودش سفارش داده بود اومد خونه .....

دسته گله محشره ... یه کیک خوشگل که روش یه نوار ژله ای قرمز بود که روش نوشته بود love دورش باز دوتا نوار باریک تر ..... رو کیک هم نوشته بود همسر عزیزم سالگرد ازدواجمون مبارک ..... 

دوربین رو آماده کردیم .. اول یکم از خودمون فیلم گرفتیم .... بعد پدر و مادر گلم هم اومدن ... یکم گفتیم و خندیدیم و کادومو باز کردم ..... یه موش خوشگگگگگگگگگگگل و یکی از عکسای عروسیمون که تو یه قاب خیلی ناز بود ......

بعدش که مامان اینا رفتن ... گفتم خب برم لنزمو درارم بخوابیم؟ گفتی کجا ... تازه جشن شرو شده .... حسابی دوباره سورپرایز شدم و کلی ذوق کردم ... رفتیم برقا رو خاموش کردیم دوربین و تنظیم کردیم دراز کشیدیم رو تخت و گفتی خب حالا بیا خاطرات این یه سال رو تعریف کنیم .... یه ساعت فقط خاطره تعریف کردیم و کلی خندیدیم ........

و خوابیدیم .......





+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 15:35  توسط نازنين  |